حكيم ابوالقاسم فردوسى
1103
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بماند سخن چين و دوروى ديو * بريده دل از بيم كيهان خديو ميان دو تن كين و جنگ آورد * بكوشد كه پيوستگى بشكرد دگر ديو بىدانش و ناسپاس * نباشد خردمند و نيكى شناس بنزديك او راى و شرم اندكيست * بچشمش به دو نيك هر دو يكيست ز دانا بپرسيد پس شهريار * كه چون ديو با دل كند كارزار ببنده چه دادست كيهان خديو * كه از كار كوته كند دست ديو چنين داد پاسخ كه دست خرد * ز كردار آهرمنان بگذرد خرد باد جان ترا رهنمون * كه راهى دراز ست پيش اندرون ز شمشير ديوان خرد جوشنست * دل و جان داننده زو روشنست گذشته سخن ياد دارد خرد * بدانش روان را همى پرورد و گر خود بود آنك خوانيم خيم * كه با او ندارد دل از ديو بيم جهان خوش بود بر دل نيك خوى * نگردد بگرد در آرزوى سخنهاى باينده گويم كنون * كه دل را بشادى بود رهنمون هميشه خردمند و اميدوار * نبيند جز از شادى روزگار نينديشد از كار بد يك زمان * ره راست گيرد نگيرد كمان دگر هر كه خشنود باشد بگنج * نيازد نيارد تنش را برنج كسى كو بگنج و درم ننگرد * همه روز او بر خوشى بگذرد دگر دين يزدان پرستست و بس * برنج و بگنج و بآزرم كس ز فرمان يزدان نگردد سرش * سرشت بدى نيست هم گوهرش برين همنشانست پرهيز نيز * كه نفروشد او راه يزدان به چيز به دو گفت زين ده كدامست شاه * سوى نيكويها نماينده راه چنين داد پاسخ كه راه خرد * ز هر دانشى بىگمان بگذرد همان خوى نيكو كه مردم بدوى * بماند همه ساله با آب روى وزين گوهران گوهر استوار * تن خشندى ديدم از روزگار وزيشان اميدست آهستهتر * بر آسوده از رنج و شايستهتر وزين گوهران آز ديدم برنج * كه همواره سيرى نيابد ز گنج به دو گفت شاه از هنرها چه به * كه گردد به دو مرد جوينده مه [ چنين داد پاسخ كه هر كو ز راه * نگردد بود با تنى بىگناه ] [ بيابد ز گيتى همه كام و نام * از انجام فرجام و آرام و كام ] [ بپرسيد ازو نامبردار گو * كزين ده كدامين بود پيش رو ] [ چنين داد پاسخ بآواز نرم * سخنهاى دانش بگفتار گرم ] [ فزونى نجويد برين بر خرد * خرد بىگمان بر هنر بگذرد ] [ و زان پس ز دانا بپرسيد مه * كه فرهنگ مردم كدامست به ] چنين داد پاسخ كه دانش بهست * خردمند خود بر جهان بر مهست كه دانا بلندى نيازد بگنج * تن خويش را دور دارد ز رنج ز نيروى خصمش بپرسيد شاه * كه چون جست خواهى همى دستگاه چنين داد پاسخ كه كردار بد * بود خصم روشن روان و خرد